بازگشت؟
باید ماند وباید رفت و تنها نمی توان برگشت.
فرصت شد می نویسم
باید ماند وباید رفت و تنها نمی توان برگشت.
///////////////////////
سلام دوستان عزیز
تاسلام ودرود دوباره ای خدانگهدار تان باد!
حتما با بروز شدن خبرم کنید مطمئنا خوشحال خواهم شد.
ازتمام نظرات تان تاحالا سپاس گذارم.
مجبور شدم به خاطر نزول این غزل برگردم
خاطراتت غزل! جهان من باشد
بودنت در دلم توان من باشد
فصل دوری تو، بهار چمن!
موسم رویش خزان من باشد
حذف نامت برای من؟ هرگز
چشم تو روشنای جان من باشد
عشق یعنی: خدا به همراهت
آه ! این آخرین توان من باشد
خیلی دوست تان دارم .
اما ناچارم تا مدتی نامعلوم ازحضورتان خداحافظی کنم.
ولی مطمئن باشید به همه ی شما عزیزان گلم سرخواهم زد.
تاسلام و درود دوباره ای
بدرود
بدرود
یاد دهانی:
این شعر را از وبلاک:http://sudabehamini.blogfa.com/
که نویسنده آن سرکار خانم سودابه امینی می باشد، گرفتم .
خیلی قشنگ وزیبا بود امیدوارم ازخواندش لذت ببرید. البته این را بگویم که بدون اجازه این کار را کرده ام . چنانچه امر کنند بردارم مجبور خواهم بود.
اما امیدوارم چنین نشود.
بخوانید و لذت ببرید!
می سوزد استخوانم ، ای زخم در چه کاری؟
نشتر بزن بر این رگ ، خنجر اگر نداری
حلاج آسمان را، دشوار می نویسد
شرح وضوی خون کن در کار سربداری
مضمون کهنه دارم ، در شعر تازه ی خود
لیلی شکست و گم شد، مجنون درین صحاری
می گفت قصه ات را، آدم در آفرینش
اما تو عین شعری، حوّای بی قراری!
من می سرایم از نو خون سیاوشان را
ای عشق همتی کن تا گل کند بهاری
از شعر شهریاران ، شوق سکوت خواندیم
آنک فرا گرفتیم آداب روزه داری
در بند مانده بودیم با اضطراب دوران
قانون دیگری داشت دوران برده داری
دامن زدی در آتش در رقص آخر خود
پروانه را چگونه برشعله می نگاری
درمان نمی توان کرد بیماری جهان را
گفتم که لحظه ها را بیهوده می شماری
کابوس خسته ای بود ، بال شکسته ی من
تعبیر خواب من را، پرواز می گزاری
تا جام شوکران را ، در دست مرگ دیدی
گفتی ز سر بگیرید آیین سوگواری
تو از صحیفه ی عشق خط شکسته خواندی
پیشانی من اما ، دارد خط غباری
جادوی چشم ما را ، آهو نمی شناسد
با من بگو چگونه در کار این شکاری
دراین خیال تازه ،پیچیده ام دلم را
تا بازش آفرینی ، هنگام بی قراری
تعبیر دیگری داشت ، شیطان در عالم من
می خواستم بگویم ، اما نمی گذاری
دزیده دیده بودیم رویای خنجرش را
مستی مکن دل من درکار جان سپاری
نوشته هرطرفی عاشقانه شرح تورا
دمی که سینهی هفت آسمان چراغان شد
درون کعبه زنی رفتو ، چاک پنهان شد
دمی که غیرت چشم جهان به ذوق آمد
خدا، به جان علی! لحظه ای به شوق آمد
درون خانهی خـود برده رد پای تو را
به عین عشق سپرده است ماجرای تورا
شعاع چشم تو را، ماه آسمان کرده است
جبین پاک تو را ردکهکشان کرده است
گرفته کاغذ وپنسل کشیده طرح تورا
نوشته هرطـرفی عاشقـانه شرح تو را
به عشقِ نام تو این آسمان بُلَند شود
به یادفرق تو این کهکشان سپَند شود
به پاس خلقت توآفــرید عالـم را
به احترام توانداخت طرح آدم را
تولافتای اُحد ذوالفقار در خیبر
تودست پاک خدا اُمِ آب را همسر
فرشتگان همگی برخودت سلام کنند
چطور از تو بگویم که حق کلام کنند؟
تومحوری وجهان باشد از طفیل سرت
وگرنه اینهمه عاشق چـرا به دور وبرت
خدا درون همان خانه آمدو سلامت کرد
تمــام خلقت خـود را شبی به نامت کرد
توسایه ای که خدا آفتاب آن باشد
تمام دور زمین لوح قاب آن با شد
وکعبه غرق غـــرور تمام عالم شد
چه دید عشق علی آتش محرم شد
شبی که فاطمه باحیدرش سخن می زد
فرشتهی به خدا ؛ لب به نسترن می زد
زهرطرف چه بپرسی نشان خانه ی دوست؟
"کرم نما وفرودآ که خانه خانه ی توست"
بیا دریغ نکن حیدر عرب ؛ ای شاه !
درون خانه من امشب آشیانه ی توست
بیا که هرچه ملایک به انتظار تو اند
بیا که خلقت هفت آسمان بهانهی توست
بیا که هرچه غزل هرچه شعر بنویسند
خلاصه اش خبراز آخرین ترانهی توست
به آن دوچشمه ی زهرا که آب می بخشند
تمام غصهی عالم به روی شانه ی توست
این دل شبیه باد؛ که بر خاک می تپد
ازهرطرف به یک شب نمناک می تپد
خود را به ذوق پنجره تسلیم می کند
چون شیشهی که ازوسطش چاک می تپد
هرچند چشم وجبین زود زود بروز نمی شود اما مطمئن باشید که به همه شما عزیزان درصورت خبرشدن نشر شعر یا مطالب دیگرتان سر می زند.
سلام دوستان عزیز و مهربان!
بعد ازاین فرصت کردید گاه گداری به خانه ی عکسهای
باران سر بزنید. البته در بخش گالری عکسها
////////////////
این روزها هوا تلخ است و حال من نیز تعریفی ندارد، شاید تغییر فصل شاید تغییر من وشاید هم دگرگونی دوستان من باشد.
به هرحال هیچ نمی دانم وتنها این نکته برایم روشن است که زندگی ساده است وساده نیز می گذرد فقط ما هستیم که می خواهیم پیچیده اش کنیم.
هرگز باورنمی کنم زندگی مهم و فوق العاده باشد، خیلی هم زود و بی تفاوت از کنار ما می گذرد زیباست که ما نیز بی تفاوت از کنارش بگذریم.
این هم یک غزل تلخ:
یک استکان قهوه و فنجان چای تلخ
لبریزم از گلایهو از شکوه های تلخ
این روز ها شبیه تن مرده ها شدم
اوقاتِ دوغ وسُوت کَرو اشتهای تلخ
این زندگی چقدر پراز فرصت کم است
بیمارم از تلاقی خود با هوای تلخ
دل، کشتی شکسته که طوفان رسیده است
افتاده روی دست من و ناخدای تلخ
کو آن نفس که باز مرا زندگی دهد؟
یا، بشنود به گوش خودش این صدای تلخ!

به احترام دوچشمت...
پرنده ها همگی بادلت هم آواز اند
که عشق از دل تو در بهارپروازند
مرا به عشق بخوان باخودت بهاردلم
جهان به عشق خودت بابهار دمسازند
چقدر چشم من از انتظار لبریز است
چقدر پنجره ها رو به سمت تو بازاند
به احترام دو چشمت که آفتاب من اند
مرا چه صبح بهاری مرا چه عین نیازاند
///////////////////
دوچشمانت مرا دیوانه کرده
شبیه بال یک پروانه کرده
به قربان ادای پلکهایت
دلم را خاکیو ویرانه کرده